X
تبلیغات
ساحل عشق

 

وقتی که آمدی زمین بر خود بالید و آسمان غبطه زمین را خورد. عرشیان سر بر فرش نهادند و فرشته ها میلادت را جشن گرفتند. وقتی که آمدی خورشید پرتویی از روشنایی وجود تو شد و زمین و آسمان غرق نور و روشنایی شد وقتی که آمدی بوی بهشت زمین را فرا گرفت و همه جا پر از عطر گل محمدی شد.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 2 فروردین1390 و ساعت 0:30 قبل از ظهر |

خدایا، مثل همیشه دیر آمده ام و باز هم هیچ بهانه ای ندارم. نه خیابان ها دراز شده بودند و نه ساعت مچی ام خواب مانده بود. نه درختان سد راهم شدند و نه باران مسیر را لغزنده کرد و نه در ازدحام پرنده های بی ترانه گم شدم. گواهی می دهم خروسها سر ساعت صدایم کردند، آفتاب به موقع و مهربانانه بالشم را تکان داد، پنجره ها هیچ کوتاهی نکردند و آغوش درها همچنان باز بود. خدایا، مثل همیشه دیر آمده ام، با پیرهنی به رنگ گناه و شرمساری و دستهایی که شباهت به کودکی هایم ندارند و کفشهایی که هرگز مرا به تو نرساندند. نمی دانم با کدام کلمه با تو حرف بزنم. کلماتی که دور و برم را گرفته اند، نه آهنگی دارند، نه طنینی و نه حس و حالی. خدایا، با چه زبانی بگویم دوستت دارم، در حالی که بند بند وجودم تکه ای یخ را می مانند؟ آیا می توانم در چشمهایت چشم بدوزم؟ آیا می توانم بدون وقت قبلی ساده و راحت با تو درد دل کنم؟ آیا مرا می شناسی؟ من همانم که سیب سرخی را از درختی در بهشت چیدم و به زمین آوردم. من همانم که پروانه ها و شاپرکها را نشانم دادی تا شاعر شوم. خدایا، دلم می خواهد با فرشتگانت دوست شوم. دلم می خواهد تازه ترین شعرهایم را بنویسم و به دستت بدهم تا آنها را با صدای بلند برایم بخوانی. دلم می خواهد پرتقالی به تو تعارف کنم که طعم تقوا داشته باشد. دلم می خواهد آسمان و زمین را در چمدانم بگذارم و با خیالی آسوده به سوی تو بیایم. خدایا، به خودت سوگند من و استخوانهایم نمی توانیم از تو دل بکنیم. نمی خواهم بهانه بیاورم، اما نمی دانم چرا گاهی حتی تو را در خواب هم نمی توانم ببینم و دعوت شیطان را برای نوشیدن یک فنجان قهوه قبول می کنم. نمی دانم چرا هر چه ساعتم را کوک می کنم، به موقع بیدار نمی شوم و هیچ بارانی مرا خیس نمی کند. نمی دانم چرا صدای زنجره ها را نمی شنوم و فقط خودم را در آینه ها می بینم.

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 27 اسفند1389 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 13 اسفند1389 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |

 

خدایا، آفتاب و مهتاب، این زمانه پرشتاب و این قطاری که سلانه سلانه از برابرم می گذرد، مرا به یاد تو می اندازد،حتی این ابر کبود و تنهایی غلیظ کوهستان و سنگریزه های ته رودخانه رنگ و بوی تو را دارند، پس چونه می توانم به تو فکر نکنم. چشمهایم را که می بندم، آرام پشت پلکهای سردم می نشینی و به من یاد می دهی چگونه خواب واژه ها را ببینم و برای حرف زدن با تو چگونه آنها را کنار هم بچینم.

خدایا، دوست دارم چمدانم از عکسها و خاطرات با تو بودن پر باشد و در آن را که باز می کنم ناگهان همه دنیا خوشبو شود و روی پیراهن پسرم باغچه ای بروید. دوست دارم آنقدر زنده باشم که تک تک قطرات باران را بشمارم و دستهایم پر از یاس و یاسین بشوند.

خدایا، ستاره ها را کبوتر می بینم و کبوتران را ابر و ابرها را رود و رودها را درخت و درختان را انسان و تو در همه شاخ و برگها ردی به جا گذاشته ای که مثل خورشید می درخشد.

خدایا، کی می توانم بی آنکه از گذشته ها بترسم، دسته ای گل تقدیمت کنم؟ کی می توانم گنجشکهایی را که به رنگ آسمان اند به سمت تو پرواز دهم؟ کی می توانم از کوه بزرگتر شوم و از دریا مواجتر و از برگ و بهار سبزتر؟

خدایا، کی وقت داری پای درد دل من بنشینی و بی آنکه خطاهایم را به رویم بیاوری شمعی برایم روشن کنی و بالهای پروانه را با حوصله برایم شرح دهی؟ کی وقت داری همراه من خیابانهای دیروز را بگردی و غزلهای گمشده ام را پیدا کنی؟ 

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 دی1389 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم، و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم. آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت. در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است، یادی از این دیوانه ی تنها می کند. گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند. یا شاید… رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 13 دی1389 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 8 آذر1389 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |

هوای عجیبی دارم امشب

 از همه عالم رها شدم امشب

 چه زیبا و لطیف شده است

 نوای رقص باران در هوا امشب

 تنها همین لحظه را دوست میدارم

 آسمان ستاره باران شده امشب

مهتاب هم بیدار مانده است انگار

 خدا به زمین آمده است امشب...

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 2:59 بعد از ظهر |

 

دیگه گذشت روزایی که چشم انتظار تو بودم

 تو جاده ی سبز امید من بیقرار تو بودم

دیگه نیار اسم منو هر جا دلت میخواد برو

دیگه گذشته کار من ازعاشقی و عشق تو

گذشت دیگه نگاهی که وفا میکرذ به عشق تو

 آره گذشت روزایی که هیچکی نبود جز یاد تو

  رفتی ولی اینو بدون دلم دیگه تنگ نمیشه

    برا نگاه تو دیگه ثانیه ها سنگ نمی شه

رو عشق پاکم خط بکش چون دیگه عاشق نمیشم

هرگز مثل بچگی هام با هیچکی صادق نمیشم

  تو روزای سردوسیاه شدی رفیق نیمه راه

تو رفتی و عاشقتو گذاشتی تنها بی پناه

برو ولی اینو بدون قلبم دیگه مال تو نیست

کسی تو این دنیا دیگه مثل من عاشق تو نیست.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 12 آبان1389 و ساعت 11:0 بعد از ظهر |

قصه عشق تو هم دیگه رسید به انتها

شدی رفیق نیمه راه و رفتی با غریبه ها

باز هم من موندم و یه آلبوم از خاطره ها

 تویی و گلدونه جدید و شهری از آرزوها

میبوسم عکساتو میبخشمت میون اشکها

 وقتشه باورکنم دنیا رسمشه این نامردیها

برو و تنهام بذار شاید بازم عاشق بشم

عاشق چشمی بشم که دوره از رنگ و ریا

یادته دیدار آخر چی میگفتم با چشمام...

فهمیدم وفا نداشتی .. من میرم بی تو و تنها

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 11 آبان1389 و ساعت 11:1 بعد از ظهر |

قصه عشق تو هم دیگه رسید به انتها

شدی رفیق نیمه راه و رفتی با غریبه ها

باز هم من موندم و یه آلبوم از خاطره ها

 تویی و گلدونه جدید و شهری از آرزوها

میبوسم عکساتو میبخشمت میون اشکها

 وقتشه باورکنم دنیا رسمشه این نامردیها

برو و تنهام بذار شاید بازم عاشق بشم

عاشق چشمی بشم که دوره از رنگ و ریا

یادته دیدار آخر چی میگفتم با چشمام...

فهمیدم وفا نداشتی .. من میرم بی تو و تنها

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 11 آبان1389 و ساعت 11:1 بعد از ظهر |
share images - обмен фото

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 15 مهر1389 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |
ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود امشب از اسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم اورد از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچوستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم نازنین،امشب به سراغت خواهم امد و تمام عشقم را در دستانت خواهم گذاشت ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم همیشه صدای مهربانت در ذهنم تداعی می کند امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را ابیاری خواهم داد همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم.
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 15 مهر1389 و ساعت 10:42 قبل از ظهر |

تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق اذین می بندم به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم اشیان کردی و در تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی پس باور کن که به وسعت دریا و اندازه زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است و من در انتهای غروب نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر صداقتمان در دستان تو تجلی کند کوه با نخستین سنگها شکل می گیرد و طولانی ترین راهها با اولین قدم اغاز می شود اما من با اولین نگاه تو اغاز می شوم پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار بارو کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد و به یاری دستان تو گلها نسیم روحبخش یاد تو را در وجودم زمزمه می کنند چه بگویم و چه بنویسم که کلمات گنجایش بیان تو را ندارد و من بسوی هر کلمه ای که می روم از دستمان می گریزد ولی با این همه کلمات شکسته را در کنار هم می گذارم و من امیدوارم برای ادامه نگاههای تو...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 15 مهر1389 و ساعت 10:38 قبل از ظهر |

 

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن

برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن

برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 13 مهر1389 و ساعت 10:53 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM